منع مارك موندن هرگز ... خداحافظ - شعرهای دلتنگی من

موندن هرگز ... خداحافظ

مي روي تا قصه را غمگين كني

 

گيرم بازم بيا ي و از عاشقي بخوني

گيرم تا دنيا دنياست بخواي پيشم بموني

روز غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود

منو به كي فروختي ؟  اون از  ما بهترون بود

مياي بيا غريبه  حيف ديگه خيلي ديره

حالا كه خاطراتت يكي يكي مي ميره

كي گفته بود كه تنهام وقتي تو را ندارم    ؟؟؟

بازم مي گم بدوني      منم خدائي دارم

برگشتي اما انگار تو باختي توي بازي

غرورتم شكستست به چيت داري مي نازي ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:15 توسط يه مسافر خسته |


 

 

می خوام برم ... می خوام برم

من دیگه طاقت ندارم

خورشید و با خود می برم

ستاره ها پشت سرم

ابر مسافرم میاد و همه می شن همسفرم

می خوام برم ... می خوام برم

من دیگه طاقت ندارم

مثل پرنده از قفس

به سوی تو پر می زنم

از این همه قشنگیها به آسونی دل می کنم

بخاطر تو بود که موندم و خوندم

ولی بدونه تو

می خوام که از رفتن بخونم

می خوام برم ... می خوام برم

من دیگه طاقت ندارم

موندن هرگز... خدا حافظ

  **** دیگه طاقت ندارم ****

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 16:23 توسط يه مسافر خسته |


 

سلام به همه ی دوستانی که همیشه بهم لطف دارن . این شعری که نوشتم از من نیست ولی خیلی دلم      می خواست که من جای شاعر این شعر بودم ... چون همش حرفای دلمه

 

كاشكي مي شد پيش كسي سفره ي دل را وا كنم....

كاشكي مي شد يكي باشه اونا رفيق صدا كنم....

 تو آسمون يك دلي ستاره اي نمي دمه ....

بازار بي مهري شلوغ اما وفا خيلي كمه...

 دلم از غريب و آشنا پره .... هر چه مي بينم همه تظاهره 

 در غم بي همزباني  كارم از گريه گذشته ....

خنده با روي لبانم سالهاست بي گانه گشته....

 

با كه گويم اين همه  غم ...

 

غصه هاي سرگذشته...

همچو گل پر پر شدنها راه و رسم سر نوشته...

دریغا یک دلی افسانه گشته

محبت با ریا هم خانه گشته

نمی بینم صفائی در گلستان

که بلبل هم ز گل بی گانه گشته

من از صداقت به خود رسیدم

عاشق تر از تو هرگز ندیدم

دارو ندارم یه قلب عاشق

که بوده با خلق همیشه صادق

 

 

  ز ياران دو رو بگسسته بهتر ... در گل خانه بي گل بسته بهتر...

رها كن شاخه ي بي برگ و بر را... درخت بي ثمر بشكسته بهتر...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 21:53 توسط يه مسافر خسته |


 

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خدا حافظ نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ ... خدا حافظ ... همین حالا

موندن هرگز .............خداحافظ

  Bye Bye 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:29 توسط يه مسافر خسته |


  لينگسرا كارگرلينگسرا كارگر

  چرا از من گذشتی خیلی ساده

  تو که دونستی  این مرد پیاده  

  جوونیشو   پی عشق تو داده

  شنیدم گفتی از عاشقی سیرم                                                        

                     نگفتی با خودت من یوقت میمیرم                                                  

  حالا حق دلو از کی بگیرم ؟                                                        

  چرا از من گذشتی بی تفاوت ؟

 نه انگار عشقی بود نه روزگاری

  نه پائیز و زمستون نه بهاری

  چجور دلت اومد تنهام بزاری

 لينگسرا كارگرلينگسرا كارگرلينگسرا كارگرلينگسرا كارگرلينگسرا كارگر

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:39 توسط يه مسافر خسته |


 

آخه چطور دلت اومد تنهانم بزاری  و بری ؟

آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم ؟

آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود

دلت هوائی شده بود کارم از کار گذشته بود

 

برو با یارت عزیزم

 رها کن این تن منو

 الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

اما یه قول بهم بده یارتو تنها نزاری

 که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه

منم یه قول بهت می دم یه روز فراموشت کنم

قلبمو سنگیش بکنم عشقتو خاکستر کنم

 

اگه یه روز خواستی گلم کسی را نفرینش کنی

بگو که مثل من بشه

 زجر  جدائی  بکشه

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:37 توسط يه مسافر خسته |


                              
آن شب دوباره غصه ي تنهايي

  از اشک هاي چشم تو پيدا شد


بغض نگاه غمزده ي باران

در ساحل نگاه تو دريا شد


آن شب دوباره دست و دلم لرزيد 

 شوري عجيب در دل من گل کرد


شوري شبيه شعر و شب شبنم

از لابه لاي پنجره پيدا شد


يادش به خير آن شب پر احساس

مانديم و عاشقانه غزل خوانديم


اما دريغ ! رفتي و آن احساس 

 افسانه ي تمام غزل ها شد


تا شهر چشم هاي تو راهي نيست 

 تا شهر آب ، آينه و باران


شهري که پلک هاي پر از مهرش

با غنچه هاي پنجره ها وا شد


در واپسين يک شب نم خورده 

 از کوچه هاي شهر ، گذر کردم


اما تو را نيافتم و يادت ،

 در کوچه هاي شهر ، معما شد


بايد سفر کنم به تو اما نه ...

 ديگر به تو نمي رسم اي رويا


حالا بيا ببين که دلم بي تو ،

در غربت نگاه ، چه تنها شد

هميشه غروب غمگين ترين خاطره ها را تدائي مي كند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:11 توسط يه مسافر خسته |


ستاره باران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

حركت متن java script by:jade-zendegi.BLOGFA.COM خداحافظ همين حالا